تبليغاتX
نرگس کوچولو

نرگس کوچولو

این ولباگو مامانم برام درست ترده تا بزرگ که سدم خودم توش ببنیسم

همین است وبس 1

سحر خانوم ! بگو ببینم 6 تا گردو داریم می خواهیم دو نفری اونا رو تقسیم کنیم به هر کدوم از ما چند تا گردومی رسه ؟

سحر : دو تا !

مامان : إ چرا دو تا

گوش کن سحر جان 6 تا گردو ..............

سحر : مامان می دونم چی می گی نفری سه تا میشه ولی نفری دوتا برمیدارم تا دو تاشم بمونه برا فردامون !

همین است وبس 2

 مامان : سحر جان 2با 2 چیه

سحر: مامان مساویه (= )

مامان : 3 با 3 چیه

سحر: مساویه( =)

مامان : 1با 1 چیه

سحر : مامان مساوی نیست

مامان : سحر جان 1 با 1 چیه ؟! مثلا من یه مداد دارم توام یه مداد داری هر کدوممون یکی چند تا مداد داریم ؟

سحر : نه مامان یک با یک مساوی نیست چون چند سال پیش بابام یه شعری می خوند که تو اون شعر می گفت یک با یک مساوی نیست . تازه چرا معلما  با دکترا پول مساوی نمی گیرند با اینکه هر کدومشون یه نفرند پس مامان یک با یک مساوی نیست( و مصرانه بر این عدم تساوی اصرار می ورزد .)

حالا با این اوضاع به خانوم دشمیر چی بگیم ؟! راستی یک با یک مساویه ؟ منم فکر می کنم اصلا مساوی نیست مثل یه سیب بزرگ که من قاچ می زنم و یه سیب کوچیک که تو قاچ می زنی هر کدوم یکی یکی سیب داریم ولی با اندازه و مسلما کیفیت متفاوت !پس روی قلبت بنویس یک با یک هرگز مساوی نخواهد شد و ریاضیدانان عزیز بیخود بر قطعیت و جزمیت مسائل ریاضی خود نبالید یک یا یک برابر ......... !

همین است وبس 3

 مامان من این جمله رو تو سریال مسافران خیلی دوست دارم که می گه : من عاشق لحظات عاطفیم ! راستی مامان عاطفه یعنی چی ؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:55 PM توسط مامانی و بابا| |
سحر ! چند کلمه با س بگو

اااام : سوتی    سورپریز     سلوک            سوسک          

دخترم با ش بگو :

ااااام : شرم آور             شرط        

با ر بگو

اااام : روح                 روزنامه              روتو برم               روده 

با ه بگو

اااام : هلهله

با أ بگو 

أه أه !

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 9:34 AM توسط مامانی و بابا| |
سلام

من امسال به کلاس اول ابتدایی رفتم ،خیلی خوشحالم  و تکالیفم رو خیلی خوب و تمیز انجام میدم دیگه همین

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:3 PM توسط مامانی و بابا| |
             سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ مصادف با ۱۲ ماه شعبان ۱۴۳۰ وبرابر با ۴آگوست ۲۰۰۹ ساعت بیست و دو و پانزده دقیقه آقا جونم برا همیشه ما رو ترک کرد و رفت ! دیگه آقا جون نیست تا به من بگه زینب معصومه ! روز قبل از مرگش براش پل می رفتم و پشتک بارو می زدم داد میزد این کارا رو نکن چشمات ضعیف میشه و منم می خندیدم و اذیتش می کردم اآره آقا جونم به خاطره ها پیوست به خاطره هایی که گاهی میپرسیم مامان !بابابزرگ چه شکلی بود ؟ چکاره بود ؟ و هزاران سوال دیگه ! آقا جونم با دنیایی خاطره که برامون گذاشت به اون دور دورا سفر کرد خدا بیامرزدش ،اما من

............

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 5:33 AM توسط مامانی و بابا| |

مامان جون من می خوام به آقای موسبی رای بدم

 ((جوووووووووووووووووووونم ))

چرا دخترم ؟

خب چون بابام می خواد به موسبی  رای بده که نه به این دلیل چون خودم دوست دارم به آقای موسبی رای بدم رای میدم .

مامان توام به آقای موسبی رای بده باشه ؟

ببین دخترم درسته ما سه تایی خیلی همو دوست داریم و به نظر هم احترام میذاریم ولی لطفا مسائل عاطفی رو با قضایای سیاسی قاطی نکن من به هر کی خودم بخوام رای میدم  .

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:18 AM توسط مامانی و بابا| |
سلام

      من امروز فارغ التحصیل شدم نه اشتباه نکنید از مهد کودک و پیش دبستانی فارغ التحصیل شدم ؛ امروز کودکستان جشنمون رو گرفت جای همه شما خالی ، جشن خیلی خوبی بود ارکستر داشتیم فیلمبردار داشتیم تازه  هر کدوممون می تونستیم مهمون هم ببریم من با مامانم رفتم نگار رو هم دعوت کردم ولی نتونست بیاد . خلاصه خیلی خوش گذشت چند روزه دیگه سی دی جشنمون رو بهمون میدن منم توی جشن یه شعر قشنگ خوندم شعر

گل همه رنگش خوبه

بچه زرنگش خوبه

و..................

اینم عکس فارغ التحصیلی من :

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 6:32 PM توسط مامانی و بابا| |

با گریه : بابا چرا اسم منو سید نگذاشتی؟

یعنی چی دخترم!

آخه بابا بگو یالا بگو چرا اسم منو سید نذاشتی؟ یالا بگو؟

منظورت چیه دخترم؟ مگه میشه؟

آره که میشه

پس چی

الان توی مهد کودک اسم بعضی ها سید است پس چرا من نیستم؟

آخه میدونی بابا(با گریه) چند روز پیش توی مهد کودک ما مراسم بود و به اونهایی که سید بودند شیرینی دادند و به ما ندادند.

بابا : آهان از اون لحاظ میگی.

ببین دخترم سیدها، فرزندان و یادگارهای خانواده پیامبر(ص) و امام های معصوم در بین ما هستند.

یعنی چی بابا؟

باباجون یعنی باید به اونها احترام بذاریم؟

 یعنی من باید به مهسا احترام بذارم؟

بابا جونم منظورم احترام گذاشتن مثل پلیس ها نیست

دخترم ما باید به سید ها احترام بزاریم و حرمت اونها را حفظ کنیم.

و رعایت ادب و احترام را داشته باشیم....

پ.ن : این روزها نرگس ما را کلافه کرده با دنیایی از چراها و تجربه های نو چیزهایی که تازه با اونها مواجه میشه و حس کنجکاوی تحریکش میکنه که جواب اونها را بدست بیاورد. خدا کمک کنه تا ما بتوانیم با کلی دغدغه دیگه به چراهای نرگس جواب قانع کننده ای بدهیم.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 2:25 PM توسط مامانی و بابا| |
مامان جون من بلدم صابون درست کنم آ !

چطوری عزیزم ؟با چه موادی ؟

مامان جون گردو بیار ،بعد عسلم بیار ،بعد گل رزم بیار !

عزیزم منظورت صبحونه است ؟

نه مامان جان منظورم صابونه !

(چکار کنیم ذهن خلاق کودک را نباید کشت ؛به فدای این ذهن خلاق چند تن گردو و چند من عسل و چند دانه گل رز هدیه !

بفرما دخترم این هم وسایل شما

مرسی مامان جون

حالا اول گردو رو رنده می کنم بعد عسل و گل رز رو اضافه می کنم بعد اونو یک روز تو آفتاب میذارم تا صابون درست بشه ولی مامان جونم باید قول بدی اگه صابون درست شد به بابایی بگی دیگه صابون نخره وسیله هاشو بدی من ،تا اونو درست کنم اینطوری ارزون تر درمیاد ( ای جووووووووووونم ! سال اصلاح الگوی مصرف گویی به سمع شما هم رسیده )

و هم اکنون ک این متن رو می نویسم صابون سحر خانوم یک ساعتی هست که تو افتاب داره خشک میشه البت چون نز دیکای غروبه فعلا با کمبود آفتاب و وزش باد مواجهیم پس اگر این اختراع در کتاب گینس چاپ نشد به این علت است دست به گیرنده هاتون نزنید فرستنده مشکل دارد !

 

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 6:17 PM توسط مامانی و بابا| |
امروز تولد مامانمه خب چون مامانم خودش وبلاگو آپ می کنه همین دیگه!

کادوی من که هیچ لو نرفته کادوی باباییم هم که خبر رسونی نشده!کادوی لولی وش قشنگم هم معلومه دیگه کتاب و گل بود البته گلش رو من برداشتم

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 7:5 PM توسط مامانی و بابا| |
اپیزود اول : سر صبح موقع تشرف به پیش دبستانی

بابا برام قلاب ماهیگیری بخر

بابا نه دخترم بیا بعدا می خریم

اپیزود دوم : سر شام

آره آره بابا تو همیشه می خوای پادشا بشی آره تو همیشه می خوای پادشا بشی

چرا دخترم این حرفو می زنی

- چون برا من قلاب ماهب گیری نمی خری خب برا اینه که می خوای قربان باشی همیشه به من بله نمی گی

NNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:58 PM توسط مامانی و بابا| |
۱- مامان جون خدا چطور به دنیا اومد ؟

دخترم خدا واجب الوجود بالذاته چیزایی نیاز دارن به دنیا بیان که یکی  اونا رو به دنیا بیاره خدا چون بی نیازه کسی اونو به دنیا نیاورده

خوب مامان جون خدا که واجب الولوج بالدارته  و ادامه بحث که از

حوصله خارج است ...............

۲- مامانی همیشه که خوب نیست آدم رئیس باشه !( خیلی هم خوبه اتفاقا )پس چرا خدا همیشه رئیسه ؟( فعلا بد جوری گیر دادی به خدا بابا جان تا سپاه ابرهه ما رو له نکردند دست از سر این مباحث به چالش کش فلسفی محض و تجسس در کنه باریتعالی بردار عزیزم والا خودم .......استغفرالله )

خوب دخترم چیش بده ؟ آخه مامان همیشه خدا به فرشته ها میگه که براش چیز بیارن و کاراش رو انجام بدن خوب آدم (استغفرالله ) کاراش رو باید خودش انجام بده دیگه ! شاید بعضی وقتام فرشته ها دوست داشته باشند که خدا بهشون بگه قربان

می دونی چیه سحر جان  ااااااااااا 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:23 AM توسط مامانی و بابا| |
سسسسسسسسسسسسسسسسسسلام

داره بوهای خوب تازگی بهار میادا !

من که خیلی خوشحالم شما چی ؟۱

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:24 PM توسط مامانی و بابا| |
بابا جون !

ما چرا پولامون رو میدیم بانک ؟ آخه بانک پولای ما رو میذاره رو هم یه

عالمه میشه بعد برا خودش هر چی می خواد می خره اونوقت به ما

چی میده ؟به چه درد می خوره پولامون رو بدیم بانک ؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 6:31 AM توسط مامانی و بابا| |
نرگس - مامان خدا کدوم کشور رو از همه بیشتر دوست داره ؟!

  مامان -نرگس جان اول تو بگو کجا رو بیشتر از همه دوست داری ؟

 نرگس - خب معلومه خونمون رو !

 مامان - خب به نظرت خدا کجا رو بیشتر از همه دوست داره ؟

 نرگس- خب خونشو دیگه مامان !

 نرگس - مامان! خونه ی خدا کجاست ؟

 مامان - نرگس جان !خودت بگو .

 نرگس - مامان کربلاست !

مامان - دیگه ؟

نرگس - مکه ؟

 مامان - دیگه؟

نرگس - سوریه !

مامان - دیگه کجا ؟

نرگس - مامان نمی دونم خودت بگو دیگه چقدر از من سوال می کنی ؟

 مامان - نرگس خانوم قشنگ ترین و زیباترین خونه ی خدا قلب آدمهاست عزیزم ! قلب آدما

(بعد از این ماجرا نر گس شکل قلب رو خواست بدونه و گفت تو که می گی خدا

اینقدر بزرگه چطور تو قلب کوچک جا میشه  شروع شد خدا یا کمکم کن !مامان جان

 آی کی یوی مامان  اینقدر بالا نیست که به این سوالای سخت و سقراطی تو جواب

بده ! )!) مثل اینکه هورمونه دانایی و سقراطی هم مثل هورمونهای دیگه در روزهایی از ماه در بدن ترشح میشه که دختر من هر از گاهی این سوالا رو می پرسه !

باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

زانکه دیوانه همان به که بود اندر بند !

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 8:53 AM توسط مامانی و بابا| |

مامان امیر علی به من می گه : نرگس برام تو دریا یه عقاب می کشی !

میدونی مامان منظورش چیه ؟ اون میخواد بگه عباب اما نمی تونه درست بگه ! =

.

.

.

بین خودمون بمونه مثل اینکه هیچ کدوم از این دوتا نمی تونن درست بگن حباب

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:14 PM توسط مامانی و بابا| |

 چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک

   امروز تولدمه و خیلی خوشحالم ولی خوب نمی تونیم جشن بگیریم

چون هم ماه صفره و هم وفات خلاصه کادوهام رو گرفتم

گاهی باید با مسائل مثل من واقع بینانه بر خورد کنید دیگه .

 البته چند روز دیگه تو مهد کودک جشن مختصری می گیریم ولی

 خوب هر چیز به موقع خودش مزه می ده .

البته من خوب می دونم زندگی مثل حرکت رفت و برگشت

این تاب گذراست و همه چیز می گذره پس بی خیال بیاید

 با هم تاب بازی کنیم

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:37 PM توسط مامانی و بابا| |
امروز یک اتفاق عجیب توی مهد کودک ما افتاد :

به خانممون گفتم من وبلاگ دارم .

گفت سی دی شو بیار ما هم ببینیم!

بعد خانم به مهسا گفت :

مهسا تو این چیزی که نرگس دارد را داری؟

مهسا گفت نه.

ولی تا ظهر که اومدیم خانم داشت فکر می کرد که وبلاگ دیگه چیه  ؟ !

البته این طبیعیه ولی چون نرگس خواست بنویسم نوشتم !

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 1:53 PM توسط مامانی و بابا| |
با سلام

     راستشو بخواهید من کارتونها را خیلی دوست دارم . تا جایی که هر موقع یک سی دی جدید به بازار می آید با هر کلکی شده بابام را زور می کنم تا اونو برام بخرد . حتی تصویر خیلی از اونها را از اینترنت گرفتم و همیشه به اونها نگاه می کنم . شاید تا حالا چیزی حدود ۳۰۰ تا سی دی انواع کارتون ها را جمع آوری کرده باشم. البته بابام زیاد موافق نیست . یه چیزهایی می گه که من نمی فهمم اما تهاجم ، فرهنگ و .. یادم می آد . دایم به من میگه ایرانی بخریم اما راستش ایرانی ها اصلاً دخترونه و جذاب نیست . اما یکی از کارتون های دوست داشتنی من اینه :

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 10:38 AM توسط مامانی و بابا| |
      سلامی پر از کیکای تولد خرگوشی و کلبه ای و ... ،البته من خیلی با شیرینی جات حال نمی کنم ولی خوب اکثر آدما شیرینی رو دوست دارند برا همین من اینا رو تقدیم شما می کنم . امروز تولد بابا جونمه ؛ من و مامانم از دیروز داریم خودمون رو برا تولد بهترین بابای دنیا آماده می کنیم و امروز جشنمون رو گرفتیم مامان جونم از اون کیکای خوشمزه همیشگیش پخت و منم آب میوه براش گرفتم و خلاصه تولدمون رو برگزار کردیم .این دو روز یه چیز رو فهمیدم رازداری خییییلی کار سختیه و من از دیروز تا امروز هیچ بار راز بین من و مامانم رو _تولد بابام _ فاش نکردم و حداقل به پنج شش نفر رازمون رو نگفتم وهیچ حرکتی هم مبنی بر لو دادن قضیه نکردم خوب باید راز داری رو از من یاد بگیرید !!!!!!!

هزار بار می گم بابا جونم تولدت مبارک الهی سایه ات همیشه رو سرم باشه و بتونی امسال تو امتحان دکترا قبول بشی و همه آرزوهای دیگه ات هم آفریده (برآورده ) بشه .
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 5:54 PM توسط مامانی و بابا| |
بعضی وقتها مسافرت مزه ی خیلی خوبی داره

اگر کوهنوردی بری و اگر دایی هم روی شونه هاش بگیرت که دیگه حرف نداره

 تازه اگر بتونی قله رو هم فتح کنی بیشتر به ادم می چسبه

 

برا دیدن بقیه عکسام ادامه مطلب رو ببینید  


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:9 PM توسط مامانی و بابا| |
سلام

دوستان خوب نرگس خانوم چند قطعه شعر سروده و من هم بدون تحریف و تصحیح شعرای ایشون رو براتون اینجا میارم برام خیلی جالب بود که شنیده بودم پروین اعتصامی در هشت سالگی اولین شعر خودش رو می سراید و لی نرگس در پنج سال و نیمی این شعرها رو گفت و قبلا هم پاره شعری رو گفته بود که تو مطالب  قبلیش هست .چون این شاعر خردسال بسیار متواضعند ! موهای منو می کشند و می گویند شما حق نداری شعرای منو بذاری تو وبلاگ ( دخترم این کارا با روحیه لطیف شعر و شاعری نمی خونه ؟!) ولی من شعراش رو میذارم چون می دونم تواضع و حیا این شاعر نوپا را به این عکس العمل وادار می کنه !شاعر نو پا که بزودی تخلصی را از میان سخنان گوهر بارش برایش انتخاب خواهم نمود از اوضاع وخیم جامعه و مسئله مهم حجاب غافل نشده و هنگام شعر در کردن این مهم را با الفاظی غرا به رشته تحریر می کشد که به نظر این حقیر یکی از زیباترین پاره های اشعار این عزیز است که با رنگ قرمز به آن اشاره شده است این شما و این هم اشعار شاعر نوپای ما :

 

  شاید دختران کچلند

و پسران همه مو بلندند !

همه کچلند !

لباسهای دختران همه مرد عنکبوتیند !

و لباسهای پسران همه سیندرلاییند !

لبان تو همچون غنچه است

لباسم چین چینی بود

شلوارم صاف بود

و دلم پر از شعر و احساس بود

***********************************

   خوابم  چه بود ؟ تو نبودی

که از موقعی که تو نبودی سرگردان شدم !

گلم چه خوشبو بود

ولی تو نتونستی اونو بو کنی !

شب زیبای زیبا بود     ولی خیلی خوب بود

ستاره ها دست هم را گرفته بودند

شب خیلی زیبا شده بود

گلم چه خوشرنگ بود

گل صورتی بود

دوستش داشتم 

خیلی زیبا بود

انگار قرمز قرمز بود

شاخه و برگش سبز بود

دفتری که آنرا دیده بودم

عکس گل را توش کشیدم

گفتم مامان اگر می شود این گل را نگه دارم ؟!

و کادو بدهم به یکی از دوستانم .

 تا تورقی دیگر بر اشعار شاعر نوپایمان بدرود.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 6:20 PM توسط مامانی و بابا| |
سلام

چای شما خالی –آخه آهن بدنتون رو از بین می بره خب _ ما عید غدیر رو برا دیدن اقوام و خانواده بابام به استان گلستان رفتیم هوا که خیییییلی از تهران بهتر بود و جنگلها خوب دیگه زمستون بود و طراوت همیشگی رو نداشتند .  از وقتیم که بر گشتیم درگیر کارای مامانم و نمی دونم همایش و پژوهش و از اینجور چیزا بودیم حالام که اومدیم کمی با خونواده همو ببینیم درد دل کنیم گل بگیم و گل بخندیم تقریبا همگی به زکام دچار شدیم و استراحت و خوردن غذاهای کم چرب و آبپز و چقدر من از این غذاها بدم میاد .

راستی من هر روز یه قصه قشنگ می گم یعنی شبا اول من برا مامانم یه قصه خوشگل می گم و بعد مامانم برا من قصه می گه . اگه از من بپرسید تو دنیا چیو از همه بیشتر دو ست دارم . می گم قصه های مامان جونم رو ! و خیلی وقتا قصه های اونو به شکلات و بیسکویت و شهر بازی و ... ترجیح می دم ؛باور کن راست می گم  . نمی دونید چه حالی می کنم با قصه های قشنگ مامانم و اعتراف می کنم هیچ کدوم از قصه های مامانم تکراری نیست و هر شب قصه جدیدی برام می گه و اگه من قصه مامانیم رو نشنوم خوابم نمی بره اگر بخوابم اون شب اصلا شب خوبی نیست فردا شبش باید مامانم دو تا قصه برام بگه ! خلاصه مامانم قصه های منو داره یکی یکی می نویسه تا بزرگ که شدم خودم تصحیحش کنم و چاپش کنم البته با اراده الهی و رحمت خدای مهربون .

دوستون دارم هوارتا
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 8:56 PM توسط مامانی و بابا| |
بابا جون! شما همش به من می گید کامپیوتر رو روشن کن! تلویزیون رو روشن کن ! درو ببند و... (وصد هزار اوامر دیگر که به علت پیری زود رس تحمل بار گرانش را نداریم و به کودک تازه نفسمان تحمیل می نماییم !)

پس بابایی ای کاش همه وسایل ما گوش داشتند و حرف ما رو متوجه می شدند و ما صدا می زدیم : کامپیوتر روشن شو! در باز شو! تلویزیون روشن شو و آنها این کارها را می کردند (منظور طفل معصوم ما اختراع لوازم خانگی هوشمند است که به گوش از آن تعبیر می کند ) خب اینم یه فکر خوبیه البته بعضیاش اختراع شده که به علت سر به فلک بودن قیمت آن ما توان خرید آن را نداریم . (پدر بادی در غبغب می اندازد و می گوید : آن را هم که اختراع نشده دخترم تو در آینده سعی کن اختراع نمایی !!!!

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:10 PM توسط مامانی و بابا| |

نمایشگاه دوم رسانه های دیجیتال

من دیشب رفته بودم نمایشگاه دوم رسانه های دیجیتال، البته با بابام و مامانم .

نمایش دیدم مامانم می گفت درباره تاریخ انقلاب بود .من که نفهمیدم  هرچی بود آهنگ خوبی داشت.

رفتم اونجایی که توپ الکترونیکی را شوت می کردند توپه امریکا بود که ما لگد می کردیم و منفجر می شد

غرفه های کودک رفتم هیچی بدرد من نمی خورد. اما بابام برایم یه سی دی گرفت خب سی دی های جالبی نداشتند این سی دی هم اسمش عملیات ویژه است درباره انرژی هسته ای ایران است. همش بکش بکش است که من دوست ندارم تازه یک مرحله را هم بیشتر نمی تونم ادامه بدم.

راستش را بخواید پارسال بیشتر به من خوش گذشته بود
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 5:25 PM توسط مامانی و بابا| |
بابا .مامان اولین روزی که خدا ادم رو آفرید تابستون بود یا زمستون ؟

بابا : دخترم به نظر من بهار بود چون فصل رویش و زنده شدن و ... است

مامان : تابستون بود چون آدم هنوز دوخت و دوز بلد نبود تا هم خودشون رو بپوشونند و هم گرم بشن  .

نرگس : به نظر من خدا اولین روزی که ما رو آفرید جمعه بود تا تعطیل باشیم

چقدر بگم بین التعطیلین و روزای کاری رو تعطیل نکنین بچه تنبل شده و اولین روز خلقت رو هم تعطیل می دونه !

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 2:46 PM توسط مامانی و بابا| |
مامانی خدا تو جهنمه یا بهشت ؟

دخترم خدا نه تو جهنمه نه توی بهشت !

مگه میشه مگه غیر از بهشت و جهنم جای دیگه ام هست که خدا بره اونجا ؟

نه عزیزم مواظب باشخدا ناظر به بهشتیان و جهنمیانه !

ناظر یعنی چی ؟ یعنی مواظبشونه به ملائکه امر می کنه خوبا رو به بهشت ببرن و بدا رو به جهنم و ...

پس مامان بالاخره خدا تو بهشته یا جهنم ؟يعني چي؟

خدا  به بهشت و جهنم نیاز نداره اونا رو مخصوص آدما درست کرده تا آدما بدونن که هر کس به دیگران کمک و خوبی کنته میره بهشت وهر کی بدی کنه جاش تو جهنمه پس با همدیگه خوب و درست باید رفتار کنن ولی خدای بزرگ که سراسر خوبی و مهربونیه ونیازی به اینها نداره .همه آسمون و زمین و بهشت و جهنم مال خداست بدون اینکه خدا تو جای خاصی باشه .

مامان نفهمیدم خدا خدا تو جهنمه یا بهشت!كه‏اينطور

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 7:24 AM توسط مامانی و بابا| |
ديشب بعد از تموم شدن سريال حضرت يوسف خييييييييلي گريه كردم  . به مامانم گفتم خدا چه شكليه ؟ اونم يه چيزايي گفت كه من ازش هيچي نفهميدم ( خدا شبيه هيچ چيز و هيچ كس نيست ، خدا مهربونتر از همه مهربونهاست ،زيباتر از زيباها و يزرگتر از همه بزرگها و بزرگيهاست و...)گريه كردم گفتم مامان شكل خدا رو برام بكش ؟يه دايره بزرگ كشيدم و از مامانم خواستم خدا رو تو دايره برام بكشه .  مامانم خورشيد و ماه و ستاره و يه صورت زيبا و گلي زيبا كشيد ، گفتم چرا خدا رو اينطوري كشيدي مگه خدا ماه و ستاره و خورشيده؟  مامان با حوصله برام توضيح داد كه نرگس جان !ماه خيلي قشنگه مگه نه ؟گفتم :آره .گفت خورشيد خيلي قشنگه مگه نه ؟گفتم :آره . باز گفت صورت زيبا و گل  خيلي قشنگه مگه نه ؟گفتم :آره . مامان گفت خوب اينا همه رو خدا آفريده تا يه ذره از زيباييهاش رو ما ببينيم و اگه خواستيم بدونيم اون چه شكليه بدونيم تو چه چيزايي ميشه خدا رو ديد و تازه خدا از اينها خيييييييييييييييييييييييييلي زيباتر و زيباتر و زيباتر و مهربونتره ! دلم برا خدا خيلي تنگ شده بود بغضم شديداً تركيد و با صداي بلند گريه كردم و گفتم مامان زود باش عكس خدا رو بكش من نمي خوام اينا خدا باشن ( آخه منم دوست دارم خدايي رو ببينم كه آرزوهاي ما رو آفريده مي كنه (بر آورده مي كنه )) يه دايره بزرگ ديگه كشيدم و دوباره عكس خدا رو خواستم (با اصرار بيش از حد نرگس ) مامان شكل خدا رو كشيد يه چشم و ابروي زيبا دماغ و دهني زيبا و ...و همونطور كه مي كشيد برام گفت كه نرگس جان! خدا خيلي زيبا ،مهربون ،آمرزنده و...است و كسي تو اين دنيا نمي تونه بگه خدا چه شكليه !مامان چرا خدا رو نمي بينيم؟ برا چي ؟ دخترم بايد تو اين دنيا هميشه خوب باشي به ديگران خوبي كني نماز و قرآن بخوني و...تا وقتي كه مردي خدا يه جايزه خيييييييييييييييييييلي بزرگ بهت بده خيييييييييييييييييلي بزرگ .مامان اون جايزه چيه ؟ بگو؟ كتاب ؟ عروسك ؟ بستنی؟ آدم آهنی ؟نه دخترم ! جايزه آدم خوبا ديدن خداست .خدا اجازه دیدنش رو به آدمایی میده كه تو اين دنيا بهتر از همه باشن .سختیها رو تحمل کنند و ... تازه خيلي از خوبام باز خدا رو نمي بينند فقط آثار او مثل همون ماه و ستاره و مهربونيهايي رو كه به ما مي كنه مي بينند و مي فهمند خدا هست .نه مامان !خدا اینی که تو کشیدی نیست ! من می خوام خدا رو ببینم ! نرگس جان انقدر اصرار نکن خدا رو به اون شکلی که تو می خوای نمی شه دید . باشه یه راه بهت می گم شاید بتونی خدا رو ببینی !:برو بخواب و از خدا بخواه تا تو خواب ببینیش شاید خودش رو به تو نشون بده ! (ونرگس خانوم به شوق دیدار خدا به رختخواب رفت و هم اکنون که این مطلب را می نویسم بیدار نشده تا از او بپرسم خدا رو  خواب دیده یا نه ؟ (با اين شيوه برخورد نرگس دلم مي خواست منم خدايي رو كه سالهاست صداش مي زنم و ازش اجابت خيلي از دعاهام رو مي خوام و اوني رو كه هميشه ناديده و ناخواسته ياريم مي كنه  ببينم و غبطه خوردم كه چرا من تا حالا نخواستم خدا رو ببينم اونم با اين سماجت واشك هاي به پهناي صورت !؟)

به نقل از پرشین وی :

كودك نجوا كرد : خدايا با من صحبت كن و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك نشيد.
پس كودك فرياد زد‌: خدايا با من صحبت كن! و آذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه نشد.
كودك فرياد زد: خدايا يك معجزه به من نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد.
كودك در نااميدي گريه كرد و گفت: خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا درك نكرده بود از آن جا دور شد.

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 7:38 AM توسط مامانی و بابا| |
مهسا می دونی آدرس خونه ما کجاست ؟ نمی دونی ؟بذار آدرس بدم

از مهد کودک که میای بیرون می ری از اونجا اگه پله بود که میری بالای پله اگه نبود که میای تا برسی به سبزی کاریه بعد از سبزی کاریه خیابونه که یه کم می ری اونجا بعد میای اینجا بعد می رسی به اون خونه ای که هیچ خونه ای اونجا نیست زنگو می زنی اونجا خونه ماست !!!!!!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 2:34 PM توسط مامانی و بابا| |
بابا جربزه یعنی چی ؟ دخترم یعنی جسارت

جسارت یعنی چی ؟ یعنی شجاعت

شجاعت یعنی چی ؟یعنی قوی بودن

قوی بودن یعنی چی؟ یعنی نترسیدن

نترسیدن یعنی چی ؟ ای بابا ولمون کن یعنی همون جربزه

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 6:3 PM توسط مامانی و بابا| |
ای بابا خطا کردم ؟

مامان جون مگه داری فوتبال بازی می کنی که می گی خطا کردم ؟ آخه وقتی من و بابا فوتبال می بینیم آقا گزارشگره می گه خطا خطا پس چرا شمام می گی خطا ؟؟؟!!!!!!!!!

این مثال همون فیله که در تاریکی هر کس به اندازه لمسش شکل اونو ترسیم می کرد !

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:7 AM توسط مامانی و بابا| |