|
|
|
|
دیروز یکی از دوستای خوب مامانی اومده بود خونه ما من این قدر خوشحال بودم که نگو و نپرس همش به خنده و صحبت کردن گذشت تازه دوست خوب مامانی برام یک کادوی خوشکل آورده بود شاید باورتون نشه Cd magic English از مجموعه سی دی های آموزش زبان انگلیسی برای کودکان 2-12 ساله آره از همون دیروز دارم این کارتون های قشنگ را می بینم و لذت می برم از دوست مامانی خیلی متشکرم ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت چند روز پیش با مامانم و بابام رفته بودم اراک خونه عزیز و اقا جون ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت این روزها تمام وقت من به تلویزیون نگاه کردن می گذره و هر چی هم مامان و بابام می گن : نرگس صداشو کم کن نرگس این قدر نگاه نکن اصلاً حرف اونها را گوش نمی کنم . به قولی تا بوق سگ با بابام فوتبال می بینم و از اول صبح هم تمام برنامه کودک ها را دنبال می کنم تا اینکه این جوری می شه:
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت خدا خیلی مهربونه و ما آدما رو تو همه سختیها کمک می کنه و چون ما عادت کردیم به این لطف و مهربونی قدر اونو کمتر می دونیم دیروز برا خونواده ما خیلی اتفاق بدی افتاد وحشت اون اتفاق مثل سقوط از یک پرتگاه بود من که خیلی ترسیده بودم ولی چیزی نمی گفتم مامان و بابام هم چیزی نمی گفتن و از کسی کمک نمی خواستند می دونم چرا ؟ چون به خدا اعتماد داشتند و بالاخره با لطف خدای مهربون تو زمین و آسمان دست پنهان الهی ما رو از یک حادثه بزرگ رهانید با کدامین دست و زبان می تونم شکر گزار تنها این نعمتش تا پایان عمرم باشم ؟! ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 توسط مامانی| لينک ثابت دکتر دکتر چه مهربونه درد منو می دونه با سوخی و با خنده زخم منو می بنده می گه مریض کوچولو کو چولو و موچولو برو بخواب تو خونه دوای تو همینه تا که بسی سلامت خوسحال و ساد و راحت ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط مامانی| لينک ثابت سلام دوستای خوبم من از روز سه شنبه تا دیروز مسافرت بودم خیلی خوش گذشت ولی دیروز موقع برگشت گرما زده شدم و شب تا صبح نخوابیدم و ببخشید استفراغ کردم . حالا می دونم که سلامتی چه نعمت خوبیه الان بهتر از دیروزم ولی کاملا خوب نشدم . همیشه سلامت باشید .دوستون دارم ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 توسط مامانی| لينک ثابت قسمتی از موی خود را می گذارم لای شانه بعد آنها را به دقت می شمارم دانه دانه کنجکاوم تا بدانم چند مو دارد سر من هیچکس آگاه از این راز نیست حتی مادر من مو شمردن کار سختیست امتحان کن تا بدانی پای یک آیینه باید پنج شش ساعت بمانی من خودم یک شب رسیدم تا هزار و نهصد و بیست لا اقل فهمیدم این را موی من کمتر از این نیست ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 توسط مامانی| لينک ثابت قول بده وقتی حرف می زنم نخندی البته بعضی از این کلمه ها از یکی دو سالگیم یاد مامان و بابام مونده الان قسنگ تر حرف می زنم !
یه رو ز من یه ما رگولک دیدم ( مارمولک ) یک دو سه چهار پنج سیس ( شش ) بابا این کل ترن کجاست برنامه کودک تموم شد ( کنترل) لاک پستا چقدر عمر می کنند ؟( لاک پشت ) یکی موسم رو بده ( میکی موس ) عجب سلواریه این (شلوار ) من می خوام با فسینه صفایی به کره ماه برم ( سفینه فضایی ) موهام چقدر به هم ریخته است یه غرس بکشم به موهام (برس ) اسپر دین ( مستر بین ) یکی از سی دی های مورد علاقه منه . مامان ضربر مثله ( ضرب المثله ) چی بود ؟ این مهدی همش گر گر می زنه (غر غر) مامان امروز مهسا تو مهد کودک استشهاد کرد (استفراغ ) برنامه ما امروز تو مهد کودک تقریب کرده بود اول میوه خوردیم بعد بیسکویت هامون رو !( تغییر ) بعضی مقاقع دلم که مهسا میاد مهد کودک .......( مواقع ) بور قابه ها دو زیست هستند . ( قور باغه ها ) مامان کوبیده رو با بشکوب کوبیدم (گوشکوب ) مهسا چرا منو موچولک می کنی .( بشکون )این کلمه در قاموس کدام بنی بشر بوده بیلمیرم . من فازل رو خیلی دوست دارم .( پازل ) من می دونم برق الکتروسی داره . ( الکتروسیته ) بابا جونم با لخبندش جان آورد(لبخندش ) خاله این اقای موهاس ساخ ساخیه ( شاخ شاخیه ) یک دو سه چهار پنج سیس هفت هشت نه ده چهارده پونزده هفتاد هشتاد نود صد ادکلنگ :ادکلن تفاصد :تصادف ه اولا : هیولا ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط مامانی| لينک ثابت سلام دوستان خوبم امروز می خوام شعری رو بنویسم برا بچه هایی که حموم نمی رن امیدوارم بعد از خوندن شعرم تو حموم باشی و حسابی خودت رو بشوری و دیگه برا رفتن به حموم غر و لند و سر و صدا راه نندازی : زباله آی زباله دستاش مثل زغاله چند ساله هفته هفته حسن حموم نرفته شونه نکرده تنبل موهاش شده یه جنگل کثیف و بد بو شده شبیه لولو شده ( وای وای وای وای وای ) ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 توسط مامانی| لينک ثابت سلام دوستان خوبم
چای همه شما خالی و لباتون پر از لبخند و دهانتان پر از شیرینی و شکلات . ما امسال روز ششم عید به گرگان خونه مادر و بابا حاجیم رفتیم . چای شما خالی دیدن جنگلهای زیبای این استان ـ کبود وال . النگ دره - محمد اباد - شیر اباد - قرق و بنادر ترکمن و گز و گنبد کاووس ( قابوس بن وشمگیر )مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی بود ما به این اماکن سر زدیم و چای شما رو خالی کردیم . یه عکس هم براتون از شمال می ذارم منتظر باشید ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 توسط مامانی| لينک ثابت
1387 بار تو دوست خوبم رو می بوسم و می گم عیدت مبارک این روزا تو راهی همسفرت بلبله توی دستات سنبله هر جا قدم می ذاری شور و نشاط میاری نقل و نبات میاری شور و نشاط میاری با نفس گرم تو زندگی زیبا می شه تو خونه های مردم هلهله بر پا می شه نقل و نبات میاری شور و نشاط میاری ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط مامانی| لينک ثابت
سلام روز تولد تو میلاد عشق پاک است برای شکر این روز پیشانیم به خاک است . این عکس رو هم از جشن مختصری که با بابا و مامانم گرفتیم به شما تقدیم می کنم . البته چون قصد داریم جشن رو تو مهد کودک بر گزار کنیم دیگه خیلی تو خونه کارهای خوسگل نکردیم
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 توسط مامانی| لينک ثابت نی نی تو پولی وقتی که
شب ها می خواد بخوبه دلش می خواد همیشه مهتاب براش بتابه می بینه آسمونو از شیشه پنجره فکر می کنه چرا ماه بعضی شبها لاغره امشب داره می بینه که ماه بزرگ و چاقه می گه چه ماه خوبی چراغ خواب اتاقه ستاره ها رو خورده قوی و پر زور شده اتاق خوابم امشب روشن و پر نور شده ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 توسط مامانی| لينک ثابت سلام دوستای خوبم چند وقته حوصلم نمی گرفت بیام اینجا ؛ آخه یه کارای خیلی مهمی داشتم . عیبی نداره الان یکی از شعرای خوبم رو که اسم خودم توشه براتون می خونم که تلافی این چند روز نیومدنم بشه . دانه دانه ریخت باران روی بام و روی ایوان
روی حوض خانه ما ریخت باران شاد و خندان با سرود نرم بارون نارون از خواب پا شد چشم خواب الود نرگس با نسیم صبح وا شد آب حوض خانه ما از یخ نازک رها شد کاشی فیروزه رنگش جایگاه مرغها شد باز شد گنجشک زیبا بر درخت خانه مهمان پر زد این سو وآن سو جیک و جیک آمد بهاران
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 توسط مامانی| لينک ثابت سلام روزای تاسوعا و عاشورا منم با مامانم می رفتم حسینیه و عزا داری می کردیم البته یکی دو ساعت اونم از ساعت ۵/۹ تا ۱۱ شب . من اونجا دوستای خوبی پیدا کردم و همراشون عزا داری می کردم . من تو واقعه عاشورا دلم برا حضرت رقیه و علی اصغر (ع ) بیشتر از همه می سوزه آخه اون طفلکی ها که بچه بودن . تو این دو روز حامد و سعید که از بستگان مامانم هستن خونمون بودن . راستی بچه ها تاسوعا یعنی نهم . روز نهم ماه محرم و عاشورا یعنی دهم . روز دهم محرم . اینو مامانم بهم گفته .دوستون دارم ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 توسط مامانی| لينک ثابت
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت سلام من و بابا و مامانم از جمعه رفته بودیم اراک . اونجا برف می بارید و درختان سر به فلک کشیده حیاط زیبای آقا جون پر از برف بود این هوا و برف حس بسیار تازه و دوست داشتنی به من می داد مامان از خاطرات قدیم خودش می گفت و از اون روزایی که برف تا زانوها می آمده و با وجود برف فراوان اونا به مدرسه می رفتن . مامان از آدم برفی ها و تونل های برفی که با خاله هام درست می کرده خیلی گفت و من دلم می خواست به اون زمانهای دور و بی ریا سفر کنم و مشام جان رو از عطر با هم بودنها در زیر کرسی صداقت با کشمش و گردو و ...عزیز پر سازم . آیا اینها رویاست که مامان به نرمی می سراید یا اواز خنیاگری است در کوچه پس کوچه های گم شده کودکی ؟
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت اصولگی (اصول دین ) پنج بود دانستنش گنج بود اول یکی باشد خدا که عالمی کرده بپا دوم باشد عدل خدا سوم باشد نبوت پیشوای خوب امت چهارم باشد امامت پنجم معال ( معاد ) باشد روز حساب باشد هرکی که خوبی کرده خوشحال و شاد باشد
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت سلام
من تازه از خواب بیدار شدم و خیلی خوشحالم اینطور که بوش می یاد امروز از اون روزای تعطیله مامانه ولی مامان کنار م نیست می دونم کجاست . یا داره با کتابا سرو کله می زنه یا داره با کامپیوتر کار می کنه برم ببینم؟ آها آها گفتم که بازم کامپیوتر بازی می کنه خودش که می گه بازی نمی کنه ولی من می دونم داره بازی می کنه . تازه دیگه با من فارسی حرف نمی زنه انگلیسی صحبت می کنه حالا دیگه دست از عربیش برداشته ! پیش خودمون بمونه من فارسیش رو هم نمی فهمیدم حالا که واویلاست ولی با این جدیت مامانم به زودی راه می افتم مطمئنم. ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 توسط مامانی| لينک ثابت سلام
بزرگترا می گن اندازه یه جاده بی انتها قد تک تک سلولهای تنم ( که البته قابل شما رو نداره خیلی هم زیاد نیست ) اندازه تک تک برگ درختای بهار نارنج و.... دوستون دارم اما من می گم به پاکی قلب یه کودک به اندازه شکلات و بیسکویت و آدامس آدامسها ی دنیا دوستون دارم نمی خوای خیلی خوب به اندازه هر چی که خودت بیشتر دوست داری دوست دارم . امروز با مامانی قهرم برا باباییم یه شعر می خونم که لج مامان در بیا د البته این مامان ما دیر لجش در می یاد وگر نه خوب می دونستم چکار کنم اولیش این بود که همه شعرایی که اولش مامان داشت به جاش می گفتم بابا . باز تلفن زنگ می زنه تو گوشم آهنگ می زنه من گوشی رو بر می دارم می گم الو سلام دارم بابا جونم صداش مییاد صدای کفش پاش مییاد از پشت سیم به من می گه بزرگ شدی حالا دیگه صد آفرین بر پسرم صد آفرین بر دخترم برات یه هدیه می خرم . ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 توسط مامانی| لينک ثابت امروز می خوام یه شعر قشنگ بخونم امیدوارم خوشتون بیاد البته بعدا برا باباییم هم می خونم : مامان جونم مامان زیبا دوست دارم قد یه دنیا تو بهتر از ستاره هایی برای من یه اربهایی ( ارمغانی ) می خوام برات از آسمونا هدیه کنم ستاره ها رو بهشت من تویی تو مادر زهر کس برام عزیز تر عزیز تر عزیزتر ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 توسط مامانی| لينک ثابت سلام دوستان خوبم این روزا خونه ما خیلی خبراست ما خو نه خریدیم و مشغول اثاث کشی هستیم . چای سما خالی من کلی بازی می کنم و وسایل رو برا خودم جابجا و اینور اونور می کنم . بد نیست که آدم گاهی تو سال وسایل خونه رو در هم بر هم ببینه ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 توسط مامانی| لينک ثابت روز دو سنبه که مامانی می خواست منو ببره مهد کودک دل تو دلم نبود پاها م یارای رفتن نداست کم کم سروع کردم به غر زدن مامان نگران بود اینو از چهرس می سد خوند سعی می کرد منو قانع کنه ولی قانع نمی سدم بلاخره زدم زیر گریه و گفتم من مهد کودک نمی رم می خوام بیام مدرسه سما . ایسون وقتی اصرار منو دید منو برد مدرسه . تو مدرسه بچه ها صف بسته بودند تا ما رو دیدن سروع کردن به همهمه و سر و صدا از راهروی مدرسه رفتیم داخل دفتر معلمها . مامانم بعد از سلام و احوالپرسی رفت به سمت یه خانمه مامان بهس گفت خانم مدیر اجازه هست دخترم از این به بعد بیاد مدرسه و اون گفت نه اینجا جای ادم بزرگاست و داست یه چیزای دیگه می گفت که من زدم زیر گریه و پریدم بغل مامانی . مامان منو ناز کرد و برد مهد کودک خلاصه من نمی خوام برم مهد کودک به کی باید اینو بگم ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 توسط مامانی| لينک ثابت سلام من از روز چهار سنبه رفته بودم اراک خونه عزیزم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 توسط مامانی| لينک ثابت
سلام دوستان دیروز من بد جوری تب کردم و مامانم منو مهد نبرد و رفتم پیس خاله جونم آرس کو چولو اونجا بود نوه خالم رو می گم خلاصه من حوصله بازی کردن با اونو نداستم ولی آرس همس می اومد و با من دالی بازی می کرد بعدم بابایی منو برد دکتر و آقای دکتر با اون وسایلی که من خیلی دوسسون دارم منو معاینه کرد و کلی بهم دارو داد . مامان جونم هم تمام سبو بیدار بود و مواظب در جه حرارته بدن من بود . خوب همین خداحافظ . الهی همیسه سالم باسید ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط مامانی| لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 توسط مامانی| لينک ثابت
سلام امروز بابا جونم خسته از راه اومد من بهس یه کادو از وسایله خودم دادم و رو پاهاس نسستم و براس این سعر رو خوندم و مامانیم اونو برام تایپ کرد سما هم اونو بخونید ساید خوستون بیاد . گنجسک خسته خسته بالای درخت نسسته نوکسو ببین چه تیزه پاهاسو ببین چه ریزه می ره پایین آب میخوره می ره بالا تاب می خوره سکارچی اونو نبینه الهی اونو نگیره ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط مامانی| لينک ثابت سلام
مامانم اینا سند روزه دنباله خرید خونه اند ومن دعا می کنم که خدا یه خونه خوب به این ادم بزرگا بده تا منو اذیت نکنن. راستی راست می گن که عاقبت خونه آدما یه جای تاریک و تنگه من که چیزی نمی فهمم ولی سما حتما می فهمید . امروز رفتم با روغن کفس و واکس حسابی کفسامونو واکس زدم ولی نمی دونم چرا بعد از این کاره خوب مامان دعوام کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 توسط مامانی| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ